کوچهها بعضی ته دارند و بعضی به معبری و گذری راه. بعضی جوار نشین باغ میشوند تا صداشان کنند کوچه باغ، بعضی کنار نشین جوی آب و بعضی کاخ و مُلکِ از ما بهترانی.
بعضی اما میشوند جایگاه چند سرپناه. سرپناههایی که خانه مینامندشان. گرچه گاه ته دارند اما راه هم دارند. به همان آشیانها که شدهاند خانه دل. نقب دارند به دل خانه نشینان منزلهای عشق. تا آن وقت از هر راه و مسیر بیانتهایی بیانتهاتر گردند. تهشان برسد به آخر دنیا. برای کشف هزارتوشان ملزم شوی به طِیِ هفت شهر عشق و خستگی ناپذیر باشی در کشف اسرار نهانشان در دالان طورهای وجود آنها که میشوند اهالیش. سفر میکنی با گذر زمانش و همراه میشوی با تک تک اهلش تا آنجا که یکی باشی از آنها.
خلاصه بگویم کوچهها گاهی میشوند کوچه شازده.