شیون پنجه به رخسار گلوی بریدهی گیسو بر دار قلبی مچاله در قلمرو تاریکی و سینهریزی از رویاهای سوخته آویخته بر گردن زندگی تاریکی از گلوی سوختهی غروب خورشید را میبلعد و سایه در خفا به نشخوار باقیماندهی نور نشسته است
چه طراوت هولناکی دارند چشمها و به مزارع بایر میمانند انبوه آدمها وقتی به راههای نرفته و آغوشهای تلفشده میاندیشند به لبها و شباهتشان به فنجانهای شکسته به دست ها و پاروهای خستهای که دیگر بلم را نمیراند و اندوه به طراوت شبنم از گونه به گونهای دیگر میغلتد و تیغِ ماه به صیقل استخوانهای تاریکی نشسته است
شکوفهی بیتاب در تنگهی بیراه به فریبِ بُز کوهی میروید
بوی کاغذ سوخته و سرایتِ پیوستهیِ سوگ سینه به سینه از دالانی به دالانِ دیگر میپیچد و کتیبههای مخدوش رویاهای دلپذیر را تنها به خوابها میفروشند