ضحّاک وشان به مارها پیوستند با مکر و ریا، راه خرد را بستند مغز من و تو، خوراکشان است مدام! از غارت اندیشه ی ما سرمستند در معرکهای که عشق، مقتول شب است هر رنج که می بریم، از یک نسب است تهمینه به خون نشسته در ماتم ماه! رستم در سوگ و جان ایران به لب است با لشکر واژه ها، شتابان آمد شاهنشاه سخن به میدان آمد شهنامه، برانداخت شب دیرین را! تا صبح خرد به بام ایران آمد سرچشمه ی خورشید پگاه وطنی ویرانگر سایه ی سیاه وطنی فریاد وطن همسفر شهنامه است! پیر خردی، پناهگاه وطنی