این عشق چه عشق است ندانیم که چون است عقل است و جنون است و نه عقل و جنون است حالی و خیالیست که بر عقل نهد بند این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است برخیز به شیدایی و در زلف وی آمیز آن بخت که میخواستی از وقت کنون است آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان است پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است با زلف کارم به کجا می کشد آخر حالی که ز دستم سر این رشته برون است با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است