ز چشمی که چون چشمه ی آرزو پر آشوب و افسونگر و دلرباست به سوی من آید نگاهی ز دور نگاهی که با جان من آشناست نگاهی سبک بال تر از نسیم روان بخش و جان پرور و دل فروز بر آرد ز خاکستر عشق من شراری که گرم است و روشن هنوز یکی نغمه جوشد هم آغوش ناز در آن پر فسون چشم راز آشیان تو گویی نهفته ست در آن دو چشم نواهای خاموش سر گشتگان به سوی من آید نگاهی ز دور ز چشمی که چون چشمه ی آرزوست قدم می نهم پیش اندیشناک خدایا چه میبینم این چشم اوست