دگر از وحشت مردابِ خودم دلگیرم کَم کَمَک منتظرِ فرصتِ یک تغییرم مثل یک خانه و کاشانه ی از ریشه خراب رو به ویرانی ام و کس نکند تعمیرم من اگر برکه صفت ماندم و دریا نشدم چه کنم بسته ی تقدیرم و بی تقصیرم مگذارید دگر بر سرِ راهم تله ای من که خود بی تله در دامِ خودم زنجیرم همه پژمرده و افسرده و ماتم زده ام همه می نالم و چون ناله ی بی تاثیرم در سرم بارِ دگر میل به دریا شدن است گرچه چون قطره ی یکدانه و بی تکثیرم از تماشای زمین وز همه جا خسته شدم همچنان منتظر فرصت یک تغییرم