تو را دیدم ولی دانم خیال است به چشم من تو را دیدن محال است گهی دور از تو و گاهی کنارت نمی دانم خدایا این چه حال است آشفته ای دیوانه ام سرگشته ای بی خانه ام از عشق تو از عشق تو شبگرد و بی خوابم هنوز کاشانه ای ویرانه ام در دست سیلابم هنوز درخلوت من گذر نکردی رفتی و مرا خبر نکردی با جلوه ای از فروغ رویت این شام مرا سحر نکردی یارا دور از روی تو بی تاب گیسوی تو بی راهی در کوی تو من آشفته ام تو را دیدم ولی دانم خیال است به چشم من تو را دیدن محال است گهی دور از تو و گاهی کنارت نمی دانم خدایا این چه حال است آشفته ای دیوانه ام سرگشته ای بی خانه ام از عشق تو از عشق تو شبگرد و بی خوابم هنوز کاشانه ای ویرانه ام در دست سیلابم هنوز شدم سرگشته و بی تاب چشمت شدم مست از شراب ناب چشمت چه رویایی و زیبا و قشنگ است فروغ روشن مهتاب چشمت (جانا دور از روی تو بی طاق ابروی تو بی راهی در کوی تو من سرگشته ام) تو را دیدم ولی دانم خیال است به چشم من تو را دیدم محال است گهی دور از تو و گاهی کنارت نمی دانم خدایا این چه حال است آشفته ای دیوانه ام سرگشته ای بی خانه ام از عشق تو از عشق تو شبگرد و بی خوابم هنوز کاشانه ای ویرانه ام در دست سیلابم هنوز