چندین سال است که تو مردهای و من گاهی گمان میکنم شاید این آفتاب دلپذیر که هر روز به دیوار عریان خانه ی همسایه آجر به آجر می تابد نگاه نامرئی تو باشد در یک صبح زمستانی که تا چشم کار میکند مِه را پهلو به پهلو میکند در کوچه ها و پرندهای در میان شاخه های خیس یادآوری میکند ضرورت صدای تو را که جزئیاتِ روز است و سهم خواهی گوش که گونهایست در معرض انقراض از ازدحام این همه صدا صرفن سکوتیست که میتواند مخفیگاه تو باشد