«یاد ایام جوانی» با صدای محمدرضا باباربیع، تجربهای در هنر مرکبخوانی و سفری آوازی در گسترهی موسیقی اصیل ایرانی است. این اثر بر پایهی یک غزل، با گذر پیوسته از هفت دستگاه و پنج آواز، تلاشی است برای پیوند تواناییهای فنی آواز با ظرافتهای احساسی شعر و ادای احترامی به میراث گرانقدر آواز ایرانی و جستوجویی برای کشف جلوههای تازهی آن.
با سپاس از همراهی و مهر همهی دوستان عزیز، بهویژه آقای روح الله قدمی، در شکلگیری این اثر.
اشک دیشب گفت حال گریه داری، گفتم آری غم صدا زد دل به دستم میسپاری، گفتم آری
میگذشت از پیش چشمم یاد ایام جوانی گفت اکنون هم پریشان روزگاری، گفتم آری
عطر گیسویش چو جان می داد جسم خسته ام را گفت در این کوچه باز امید یاری، گفتم آری
آرزو چون دید او را با جهانی سرگرانی گفت وصلش را هنوز امیدواری، گفتم آری
بخت آمد از در اما از در دیگر برون شد گفت دیگر سر به زانو میگذاری، گفتم آری
ساعت دیواریام این شاهد بی هم زبانی گفت با من لحظهها را میشماری، گفتم آری
سردی پاییز آتش زد چو باغ پیکرم را گفت دیگر داری امید بهاری، گفتم آری
لاله از بخت سیاهش درد دل می کرد با من گفت باید سوخت بر سنگ مزاری، گفتم آری
از برش چون بست مهتاب سحر، بار سفر را گفت باز ای ساده دل چشم انتظاری، گفتم آری
با پر پروانه گفتم دفتر از خاکسترت کن گفت از ما و تو زیبد یادگاری، گفتم آری
شمع دست نیستی بر اشک خود بنهاد و وانگه گفت هست این گوهر از شب زنده داری، گفتم آری
هر شبی با خاطرات او نشستم، رنگ چشمش گفت دلگیری پریش از بی قراری، گفتم آری