باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دلِ گور روی ویرانه های امیدم دستِ افسونگری شمعی افروخت مُرده یی چشم پُر آتشش را از دل گور بر چَشم من دوخت قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای بر من که من کُشتم او را وه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم بروی دلِ او...
همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت آری دامنم شمع را سرنگون کرد چشم ها در سیاهی فرو رفت ناله کردم مرو‚ صبر کن‚ صبر لیکن او رفت بی گفتگو رفت وای برمن که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من که من کُشتم او را من به آغوشِ گورش کشاندم